تبليغاتX
من آمده ام تا برای ماندن بروم ...
آنچه را آموخته ام نوشتم ؛ آنچه آموختنی ست بنویس تا بخوانم !

 

دیگر نخواهم آمد.

 

خوش آمدم.

 

به سلامت.

 

خدانگهدار.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سارا | 
 

ساعت هفت صبح : جمعه! اتوبان کردستان! اولین خروجی به سمت آزادگان! یک تصادف یک طرفه! یک شوک، یک مکث! یک اتومبیل نقره ای بژ یا بژ نقره ای یا بر عکس! یک پلاک: هفت و پنج یا پنج و هفت یا بر عکس! عجله! رفت!

خودش بود؟ همان صورت! همان عینک! همان...

من بودم! همان مانتو! همان شلوار! همان کفش!...

که برایش آشنا نبود...

شاید به همان سادگی که از کنارم گذشت باید از کنارش می گذشتم یا به همان سادگی که از کنارش گذشتم باید از کنارم می گذشت یا بر عکس!

که نشد...  

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سارا | 
خدایا

امشب خیلی حرف برایت دارم

باید خوب گوش کنی

یادت هست برای کودکان پرورشگاه هاجر چه دعاهایی کردم؟

یادت هست برای پیشرفت برنامه های گروهی با دوستانم چه دعاهایی کردم؟

یادت هست برای حل مشکلات مردم شهر و کشورم با تو حرف زدم؟

یادت هست برای مامان و بابایم و خواهرم و شوهرش و دخترش و برادرم و همسرش چه چیزها خواستم؟

یادت هست برای درس و دانشگاهم چه کمک ها خواستم؟

یادت هست آن چند بیمار بد حال را که خواستم زودتر خوبشان کنی؟

آن دوست غمگینم که خواستم به قلبش بروی؟

آن ...؟

وای خدای من!

تو که خودت خدایی، می دانی چه سفارش ها به تو کرده ام و چه درخواست ها از تو داشته ام. همه ی آرزوها و سفارش ها و دعاهایم را که خوب می دانی، فراموشی هم که در کارت نیست، پس بگذار کار خودم را ساده کنم:

خدایا

دست نگه دار!

همه ی آن همه را که خواسته ام نشنیده بگیر و آن لیست بلند بالا را پاره کن!

دیگر هیچ خواسته ای ندارم!

از امروز فقط تو بخواه.

عجیب است که یادم نبود!

پس چه شد؟

خودت اراده می کنی

خودت انجام می دهی

و من فقط و فقط نگاه می کنم و همراه می شوم!

و عشق می کنم!

  

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سارا | 
 

امروز یه سیزده به در دیگه بود!

امروز هم بارون اومد!

بارون بهاری هم اومد!

من تو اتاقم نشسته بودم و از پشت شیشه نگاهش می کردم!

بارون زود تموم شد!

اما بارون بهاری نیومد که منُ ببره ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سارا | 

 

آخرین سیزده به در...

 

                            آخرین سیزده به در بارون می اومد!

 

                                                                            بارون بهاری!

 

      بارون بهاری اومد و ...

 

                                    منُ با خودش برد ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سارا | 

 

کــــــاش مـی شـــد محـبّـت هـمــه را

در دلــــم آشــــــــیــانــه مــــــی دادم

کــــــاش می شــد کــه رنــج دلـها را

کـاهــشــی جــــــــــاودانـــه می دادم

 

کــــــــاش بانـگ کـلاغـها از عــشـق

دلــــنـــوازی نــــای بـلـــبـل داشـــت

مـــــار در لانــــه پـــونــه می پرورد

خـــارهــا هــم لــطافــت گــل داشـت

 

کــــــاش می شد که چون نســیم بهار

می گـذشــــــتـیـم بــر گــل وبـر خـار

بــرگ یــک شــاخــسـار مـی گشـتیم

بُد جــهـان یـک درخـت و ماهـمه بار

 

کـــــــاش می شــد که فرد فرد بشــر

نــت آهــنگ یـــک تـــرانــه شــونــد

کـــــــاش می شــد چــو مـوج دریاها

دوش بــر دوش هــم روانـــه شــونـد

 

کـــــــاش مـی شـد جهـانـیان هر یک

چـــون ســـتاره در آســمـان بــودنـــد

هــمــه روشــن بـه نــور لـــم یــزلـی

روشــنــی بـخـش ایــن جــهان بـودند

 

کــــــاش می شـد جهان گـلـسـتان بود

فـــرق در بـیـن رنگ گـلــها نیـســت

هـــر گـلی رنـگ و بـوی خــود دارد

جـمع گـلـهـا شــــکـوه زیـبـــائـیـسـت

 

کــــاش تبعـیض و جنگ و خونریزی

پــاک می شــد ز یـاد و خــاطـره هــا

تا مســاوات و صـلـح و یـکــرنــگـی

جــــای آن مــی نـشـسـت در دل مـــا

 

کــــــاش مـا کـه از بـدایـت نــوریـــم

پــای ظـلـمـت به نــــور مـی بســتـیـم

جــلـوه گـــاهِ صــفـاتِ حـــق بــودیــم

از دوئـیــّـت بـه مـهــــر مـی رسـتـیم

 

کـــاش ایران زمین که عشق من است

نــــور چــشــم جــهـانــیـان مــی شــد

کـــــــاش انـــوار ســــربـلــنــدی مــا

رشــک خورشیـــد آســمان مــی شــد

 

کـــــــاش این کـــاش های حرف دلـم

بــهـره ای از اجـابـت حــــق داشــت

آن دَم ایــــن خـــاک آســمــانــی بــود

کــــــــاش تــأیـیـد حــیّ مطلـق داشت

 

                                                                 "شاهرخ قائم مقامی"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سارا | 
 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

: هدیه ات رسید.

شاخه گل زیبایی ست!

و بوی عطرش بوی  آشنایی ست!

همان بویی ست که گاه و بی گاه چون به آغوش مشامم می دود، دست نوازشی به روی کودک شیرین خاطرات می کشم.

تا گهواره ی یادت نی نی دلم را تاب تابی می دهد، خوب خوابیده...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سارا | 

من پنجم فروردین به دنیا اومدم.

ولی هیچ وقت تاریخ تولــّـدمُ دوست نداشتم.

هیچوقت این روز مال خودم نبوده.

هیچ وقت حس نکردم این روز ارتباط خاصّی به من داره.

نمی خوام از خاطره ی هر بیست و پنج تا پنج فروردین زندگیم یاد کنم ، و این روز رو برای خودم تلخ تر کنم.

فقط بهم اعتماد کنید و باور کنید که هر بیست و پنج تا پنج فروردینای زندگیم، بیست و پنج تا از بدترین روزای زندگیم بودن .

الان اوّلین دقایق پنجم فروردین سال هشتاد و هفته و هنوزهیچّی نشده اون حسّ گرفتگی ِ شدید به سراغ دلم اومده.

...

در همین اوّلین ساعات از یه چیز خیلی دلخورم:

هر سال تولـّـدم با عیدی و عید دیدنی یکی می شد ...،

پارسال پاتختی داداش و زن داداش به کـُـل همه چی رو به دست فراموشی داد ...،

امسال عید دیدنی و مهمونی ِ سالگرد ازدواج، همه رو بُرد به پیشواز وَ همون تولـّـد کــَذا هم افتاد چهارم فروردین.

ایندفعه حتـّی فرصت نشد خدا خدا کنم که روز تولـّـدم لا اقل به بدی سالهای قبل باشه و نه بدتر!

فردا پنجم فروردینه و من ازامشب می دونم که فردا نباید منتظر تبریک نزدیک ترین کسانم باشم.

همه تبریکاشونُ از قبل گفتن وَ بازم پنج فروردین ارتباط خاصّی به من نداره.

...

کاش اصلاً این روز تو تقویم نبود.

کاش سی ِ اسفند به دنیا اومده بودم.

از حرکت امشبشون اصلاً خوشم نیومد.

هدیه هامُ نگه می دارم و هیچوقت بازشون نمی کنم؛ همیشه پیامی که هر کس با دادن یه هدیه بهم منتقل می کنه برام خیلی مهم تر از مهتوای اون هدیه س.

به تبریک های اس ام اسی هم تو دلم جواب می دم. دوستان اس ام اس رو برای تبریک انتخاب می کنن، منم رابطه ی قلبی رو برای پاسخ دادن به لطف و محبتشون.  

...  

مدّت ها تو این فکر بودم که یه تاریخ جدید برای روز تولـّـدم انتخاب کنم.

این کارَم کردم؛

ولی چطور می تونم برای آدمایی که همون پنج فروردین بعد از بیست و پنج سال براشون جا نیفتاده نهم اردیبهشتُ جا بندازم؟

...

فعلاً بی خیال.                                                                                  

همیشه سعی می کنم بدون کمترین توقـّعی -از هر کسی جز خودم- زندگی کنم ولی هنوز با این یه مورد کنار نیومدم.

می رم که روز خوبی رو نداشته باشم!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سارا | 

آره!

به قول همه : "سال نو مبارک"

این جمله ائیه که همه مون قِرقِره ( نه، تکرار بهتره) : تکرارش می کنیم و معلوم نیست چقدر به مفهومی که داریم با اَدای این جمله منتقل می کنیم فکر کردیم !؟

بله!

این روزا، روزا و دقایق آغازین ِ سال جدیدِ شمسیه و همه اینو می دونن و به همین خاطر هر کی به هر کی می رسه فوراً سال جدید رو تبریک می گه و طرف هم چون این تبریک رو می شنوه، متقابلاً اونو قرقره ( نه، تکرار بهتره ) : تکرارش می کنه.

امـّا!

کدوممون واقعاً داریم از ته دل، از صمیم قلب، برای مخاطبمون آرزو می کنیم که سالش مبارک و خوب و فرخنده و خجسته باشه؟

به فرض که برامون واقعاً مهمـّـه که کسی سال پر خیر و برکتی داشته باشه، اونوقت برای این خواسته چه اقدامی می کنیم؟

آیا می شینیم واقعاً برای اون شخص دعا کنیم و از خدا براش خیر و برکت بخوایم؟

آیا ازش می پرسیم برای اینکه سال خوبی داشته باشه ما چه کمکی می تونیم بهش بکنیم؟

...

یا اصلاً اگه قرار باشه این کارا رو بکنیم قید تبریک سال نو رو می زنیم؟

اصلاً چرا فقط برای همین سال نوئی که در پیشه دعا می کنیم؟

چرا اینقدر کــَم دعا می کنیم؟

چی می شه هر سال برای همه ی سال هایی که در پیشه دعا کنیم؟ اینجوری برای هر یه سال چند بار دعا کردیم در حالی که وقتی فقط یه سال رو تبریک می گیم، همون یه باربوده برای همون یه سال!

تازه چرا فقط می گیم" مبارک باشه" ؟

چرا مثلاً نمی گیم سالتون همراه با سلامتی باشه؟

چرا نمی گیم سالتون سرشار از خدمت به همنوع باشه؟

چرا نمی گیم سالِ کم اشتباهی داشته باشید؟

چرا نمی گیم سال پر علم و آگاهی داشته باشید؟

...

اصلاً!

چه لزومی داره که بگیم؟

چه دلیلی داره که وقتی چیزی رو از صمیم قلب برای کسی می خوایم بهش بگیم؟

یعنی چی؟

یعنی تو بدون که من دارم چیزای خوبی برات می خوام؟

یعنی نمی شه برای کسی دعا کنیم و بهترین ها رو براش بخوایم و همیشه هم براش دعا کنیم امّـاخودش ندونه که داریم این کارو براش می کنیم؟

آهان!

اگه خودش بدونه بیشتر خوشحال می شه؟

خـُب چرا یه جور دیگه خوشحالش نکنیم؟

مثلاً!

چرا بهش نگیم که از بودنش خوشحالیم؟

چرا بهش نگیم که چقدر برای اطرافیانش مهمـّـه؟

شاید اگه یه فرزند، اوّلِ سال به پدر خسته ش بگه که متوجّه همه ی زحمتای اون هست و قدرشونو می دونه، خیلی بیشتر از اینکه "سال نو مبارک" رو (تکرار) کنه به پدرش ابراز محبت کرده باشه و شاید اون پدر بواسطه ی شنیدن همین جمله، با شور ِ تازه ای سال رو شروع کنه و ...

 

تازه کاش واقعاً نیّت همه مون نسبت به هم خیر بود!

خدا می دونه پشت حال و احوالا و تکرار ِ تعارف کردنامون چقدر ریا و ...

کاش نباشه!
شایدم من دارم همه رو به چشم خودم می بینم!

ولی!

این موضوع هم موضوعیه که در جریان تغییر، دارم بهش فکر می کنم!

تا اینجا فقط همینو بگم که خوشایند یا نا خوشایند، تبریک سال نو رو برای هیچکدوم از دوستانی که وبلاگم رو می خونن تکرار نمی کنم!

به جاش می گم:

 

دوست عزیز!

 

تو"انسان" هستی،

 

و بودن ِ تو شکوهمند است!

 

سالهای زندگی ات در کنار هم، و یکی پس از دیگری معنا خواهند داشت.

 

کاش معنای بودنت را بیابی،

 

و سالهایت را برای شـُـدَنت به نیکی طی کنی.

 

تو را وعده ی وصالی ست؛

 

سالهایت آنطور،

 

که

 

رسیدنت مبارک!

 

همین امشب دعایت کردم : تا می رَسی، دست ِ دوست به دستت باد!

 

   

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سارا | 

منم عاشق پیشه ترین انسانها

                                   و بی معشوق ترینشان

منم که در عشق پیش از جان و پس از نفس

                                                     هیچم نیست که بسپارم

منم که سالهای بین ثانیه ها را برای عشق می زیم

    ومن آن عاشقی هستم که صداقت عشق را به قداست خدا می پرستد

 

خدایم گوهر عشق را به من ارزانی داشت

                                                   و هنوز بنده ای را لایق عشق این عاشق نیافته

مرا او آفرید

              عشق را هم

و عشق را اوبه قلبم کاشت

                                چنین زنده و تپنده

پس معشوق هست

                      ولی

                           هر کسی نیست ... 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سارا | 

حَوای بَحاری،

 

روذه، خونه طـَکونی، ثور و ثاتِ صَمنو پخطن، ادَس و ماش خیث شده،

 

 خیابونا و مراکِض خرید شلوق پلوق، خوشک شویی، وانِط بارای پُرِ ِ فرش،

 

ر ِذِرْو ِ بلیت و طور و حوتـِل، ماحیای غـِرمز، اِثکناصای نو، ثِرویص تـَلا، رنگِ

 

ثال، عاجیل و شیرینی، ...

 

حَمه مُنطضِر یه چیذَین به عِسم "اِید"؛ حَمه مُنطذر صال جدیدن؛ ...

 

این ثال جدید چی داره که حمه عینغَدر دارن جوششُ می ذَنن؟ چرا طـَموم

 

شدن 29 اِثفند و شُرو شدن 1 فروردین اینغدر مُحِممِه؟

 

عَز کارِ عادما ثـَر در نمیارم؛ چرا 5 روض غـَبل یا 10 روظ بعد همینغدر مُحِم

 

نیصت؟

 

نوروض ؟

 

یه ثـُنـّت کحَن ِ عیرانی؟

 

عاحان فَحمیدم!

 

نـُروظِ باثطانی ِ کشورمون خیلی مُحِممه؟ عاره؟

 

خوب؟ این کشور اَزیض ِ عیران دیگه چی چی داره؟

 

می شه یه کم عَظ رَصم و رُثومش بـِگید؟

 

چارشـَمبه ثوری؟ غاشـُغ ضَنی، سیضده به در؟ حَفط صین؟

 

...

 

عاره حَمه ی عینا و ثـَد طا رَثم و رُصوم دیگه رو که ردیف کنید حمَه ش مال

 

عیرانه و خیلی حَم اِفطخار و حِر هِر و کِر کِر داره...

 

ولی کاش هالا که عینغدر عِثالط داریم یه ضَرّ ه خودمونُ با عاباء و

 

عَجدادمون،... نه!  با پدر بُضُرگا و مادر بُظـُرگامون مُغایثه کنیم ببینیم نوروض ِ

 

ما چغدر شبیه نوروظ ِاوناث؟

 

حَمونغدر که چارشنبه صوریامون ضَمین تا عاصِمون با عون روزا فَرغ کرده

 

بغیه ی کارا و رَثم و رُصومِمونم فَرغ کرده...

 

من عـِمثال هـِصّ ِ خوبی به اِید ندارم؛

 

من عمصال اَثلـَن اید ندارم؛

 

روظ طـَوَلـّدم رُ حم  عَز تو اید برداشطم و می خام بضارَمش یه جای دیگِی ِ

 

طقویم.

 

عَثلن هالَم اَض اید به حَم می خُره.

 

میخام عِصم نوروظـَم بظارم روض اَذ نو !( بی روذی اَض نُ)

 

ثال که جدید میشه حَمه چی گرونطـَر می شه : برنج، رُقـَن، پنیر، طـُخم

 

مُرق، ... دَفطر و مداد، نَفط، کرایه ی طاکثی، عِجاره ی خونه، ویضیت

 

دُکطـُر، ... لِباص، کفش، پارچه، کاموا، ... شامپو، ثابون، پودر لباثشویی،

 

عاب، بَرغ، ...

 

صال که جدید می شه عَلَکی الکی بدبَخطیا بیشطـَر می شن؛ نگرانیا

 

بیشطر می شن؛ مَریزیا بیشطر می شن؛ ...

 

ثال که جدید می شه بچّه حای بیشطری به عِعطیاد و فِصاد کشیدِ می

 

شن، ...

 

صال که جدید می شه واصِی ِ حَمه ی عادَمای طـَنحا : روض اذ نُ ، روذی

 

اض نو!

 

لـَهز ِ ی ِ تهویل ثال حَمه خوشهال نیصطـَن؛

 

حمه شیرینی نمی خورن؛

 

حمه اِیدی نمی گیرن؛

 

حمه در عاقوش کشیده نمی شن و ثورَطِ حمه بوصیده نمی شه؛

 

حمه دُعاهای خیر نمی کنن؛

 

حمه لبخند نمی ضَنن؛

 

...

 

من حم عِمصال اِید نـَخاحم داشت!

 

نه به جبر ِ روضِگار،

 

کِ به عِنطخاب خودم.

 

من عمثال نَ خونه طکونی کردم، نه خرید؛ و نَ در لـَحز ِی ِ تهویل ثال خاحَم

 

خندید!

 

عَمـّا صال حای خوبی خاحم داشت... .

 

من عمثال صَخط طـَثمیم تـَقــییر دارم!

 

چرا باید دونِثط ِ یا ندونسطه از پَصَند ِ گــُزَشطـِگان و اَترافیانم پیروی کنم؟

 

 

 

من صال نو را درکنار عانحایی که حَفط ثینـِشان حَشط صین کــَم دارد اَض

 

خـُدایَم طـَهویل خاحم گِرفط ...

  

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سارا | 

 

http://www.offstage.blogfa.com/post-46.aspx

خدایا ساعتی ست که دستم به سوی درگاه توست و نمی دانم از تو چه بخواهم.

چشمان این قربانیان بی گناه را می بینم و بزرگی تو را.

و خوشبختی خودم را.

شکرت.

.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سارا | 

   

دوستی پرسید: " چرا قالب وبلاگت را عوض نمی کنی؟ "

 

    ای کاش فقط به ظاهر نگاه نکرده باشد؛

 

     قالب وبلاگ من هم مثل بسیاری از اشیاء و عناصر عالم امکان، بیش از اسباب و وسیله ای

 

 نیست! وسیله ای برای دریافت معنا و حقیقت و وسیله ای برای ارتباط.

 

     فکر کردم شاید این همه اشیاء به زر و زیور آراسته در این دنیا کافیست برای جذب ظاهری

 

 و تلذ ّذ و دور شدن از اصل و معنا، و همین یک گوشه ی دنیا را از آراستگی های چشم نواز

 

خالی گذاشتم؛ اینجا که از ذهن و انگشتان ناتوان و دور از معنای من هم گوهری نمی بارد که

 

مورد حظ ّ و بهره باشد چه رسد به اینکه الوان و اَشکال هم دست مسافر ذهنتان را بگیرد و به

 

جایی دور تر از دل من ببرد...

 

راستش را بخواهی دوست من : قصد تغییر در هر قالبی را دارم، جز قالب وبلاگ حقیرم را !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سارا | 

 

تا ساعاتی دیگر روزهای تازه ای آغاز می شوند

            روزهایی که سال های پیش شاید با شوق بیشتری به استقبالشان می شتافتم...

                                                                                    اما این بار گویا زود از راه رسیدند

                                                                                                              و یا نا خواسته

مثل مهمان های نا خوانده ای که مجبورت می کنند دست از کارت بکشی و وقتت را صرف آنها کنی

                              انگار کارهای دیگری دارم

                              انگار آماده ی پذیرفتنش نیستم

                              انگار جای خالی، شاید هم جای مرتبی ندارم که بنشانمش

                              انگار حرفی برایش ندارم

                              ...

سال پیش از سفر آمده بودم

             خانه ی قلب و روحم را در سفر تکانده بودم و

                             بی صبرانه چشم به راهش بودم

                                                                    آمد

                                                                    و از او برای دوست هر آنچه را می شد خواستم

                                             نمی دانم امروز کدام دعایم مستجاب شده و کدام را باید تکرار کنم

                                             اما هر چند آماده اش نیستم

                             او را به خانه ی قلب و روحم راه می دهم

                             و یک بار دیگر برای دوست آنچه را می خواهم که می خواهد

                                                  سال پیش دعایم را به دوست گفتم، شاد شد                    

امسال نمی توانم به دوست بگویم

اما بیشتر برایش دعا می کنم

تا دعایم مستجاب شود

و دوست : شاد.  

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سارا | 

 

به تقویم نگاهی می کنم و آهی می کشم؛

 

به کیف و کفش قرمز نگاهی می کنم و لبخند تلخی می زنم؛

 

هم گذشته برایم مجهول است هم آینده؛

 

امشب را شب رزهای سرخ می